محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4470
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« كه آنها با بزرگوارى مىميرند . » گويد : منصور به ابن عمر گفت : « هرگز ميان مردم كسانى چون اينان ، يعنى جان فروشان نديدهام ، چرا با آنها نبرد مىكنى و از مروان بازشان مىدارى ، راضيشان كن و آنها را ميان خودت و مروان بگذار ، اگر راضيشان كنى ما را رها مىكنند و سوى مروان مىروند و همه نيرو و دليريشان بر ضد وى به كار مىافتد و تو در جاى خويش آسوده مىمانى ، اگر بر آنها ظفر يافت و تو قصد مخالفت و نبرد وى داشتى تازه نفس و آسوده با وى نبرد مىكنى ، اما كار وى و آنها به درازا مىكشد و او را فرسوده مىكنند . » ابن عمر گفت : « شتاب ميار تا منتظر بمانيم و بنگريم . » گفت : « منتظر چه بمانيم ، نميتوانى بر آنها غلبه يا بى يا بجاى مانى . اگر بپاى خيزيم تاب مقاومتشان نياريم مروان آسوده است و ما نيروى آنها را تحمل مىكنيم و از وى بازشان داشتهايم من مىروم و به آنها ملحق مىشوم . » گويد : پس برون شد و مقابل صفشان بايستاد و گفت : « من متمايلم و مىخواهم مسلمان شوم و كلام خدا را بشنوم » گويد : آزمايش خارجيان چنين بود ، منصور به آنها پيوست و با آنها بيعت كرد و گفت : « اسلام آوردم . » پس غذايى براى وى خواستند كه بخورد . آنگاه گفت : « سوارى كه در نبرد زاب عنان مرا گرفت كى بود ؟ » گويد : بانگ زدند : اى ام عنبر ، كه آن زن بيامد كه سخت زيبا بود و به دو گفت : « منصور تويى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « خدا شمشير ترا زشت بدارد ، به خدا كارى نساخت » منظورش اين بود كه وقتى لگام منصور را گرفته بود او را نكشت كه به بهشت رود . و چنان بود كه منصور آن روز نمىدانسته بود وى زن است . گفت : « اى امير مؤمنان وى را به زنى به من بده . »